کد خبر: 3659 | تاریخ : ۱۳۹۷/۱۱/۱۵ - 11:18

دانای کل در سینما

 

مامان سر حال بود وگرنه شوخی بابا می‌توانست شروع جنگ جهانی سوم باشد. توی صف ایستاده بودیم، فک‌های بالا و پایینم تلف و تولوق روی هم می‌خورد و حس می‌کردم ممکن است همین دوتا دانه دندان را هم از دست بدهم. بابا نگاهی به منِ لرزان انداخت، با آرنج زد به پهلوی مامان و گفت: «یعنی انقدر سرده؟» مامان گفت: «نه بابا، بچه‌مون سوسوله!» و بعد دوتایی نگاه مهربانی به هم انداختند و لبخند زدند. مات حرکات و رفتارشان مانده بودم که دختر جوانی که جلوی ما در صف منتظر بود پشت تلفن به دوستش گفت: «خدا به دادمون برسه! یه خانواده زیادی فرهیخته، با نوزاد اومدن صف جشنواره! لابد تا آخر فیلم هم میخواد گریه کنه!» آقا من را می‌گویید؛ آی عصبانی نشدم، آی عصبانی نشدم... تا خواستم دهان باز کنم و حق فرفری‌بنفش را بگذارم کف دستش بابا در حالی که داشت دسته‌کلید را در دستش می‌چرخاند فریاد زد: «وااای... کلیدا جاموند روی در خونه!» مامان چشم‌هایش غلمبه‌ شد. گیج مانده بود که بابا جدی می‌گوید یا مسخره‌اش را درآورده که بابا با خنده‌ای نشان داد داشته مسخره‌اش را در می‌آورده. مامان لبخندی زد و گفت: «از دست تو شوشو!» خدایا، باور کردنی نیست. به گمانم بابا؛ مامان را چیزخور کرده وگرنه باید حداقل ۴۹ ثانیه مامان به بابا چشم غره می‌رفت ولی به یک پشت چشم نازک کردن بسنده کرد و گفت: «خیلی دوست داشتم یه دوربین بود و قیافه‌ام اون لحظه که گفتی کلید جا مونده، ثبت می‌کرد» 
صف داشت تکان می‌خورد و ما به گیشه نزدیک می‌شدیم. فرفری‌بنفش هم عزمش را جزم کرده بود که من را راه ندهند داخل سالن. خودم را از بغل مامان کش دادم و دستانم را بین فرهایش گیر انداختم و کشیدم، جیغ کوتاهی زد و برگشت. مامان با شرمندگی دست من را رها و عذرخواهی کرد. دخترک نگاهی با غیض انداخت و رو برگرداند. دوباره نزدیکش شدم و این بار در گوشش گفتم: «بعد فیلم، یه تحلیل فراستی‌طور طلبت. زنگ آخر فیلم که خورد وایسا دم سینما» فرفری‌بنفش که جا خورده بود، مات و مبهوت من را نگاه کرد. آنقدر مبهوت که نتوانست تکان بخورد و هر چه صدایش کردند همانجا مثل میخ ماند. مسئول صف؛ ما را صدا کرد تا از. فرفری که از جایش تکان نمی‌خورد رد شویم و بلیت‌مان را بگیریم. موقع رفتن به سالن از مامور کنترل بلیت پرسیدم: «برای سیمرغ از نگاه تماشاچیا، کجا رای بدم؟» داشت توضیح میداد که یکهو متوجه شد من نوزادی بیش نیستم و قاعدتا نباید حرف بزنم پس او هم مثل همان فرفری مثل میخ خشکش زد. فیلم شروع شد. مامان و بابا گفتند: «دخترم خوب ببین فیلمو بعدا برامون تعریف کن» و بعد مثل یک زوج عاشق شروع کردند به جیک‌جیک عاشقانه و از این خزبازی‌ها در سینما. خلاصه که این دانایی دارد برایم دردسر می‌شود. یک سینما رفتن من دو میخکوب به همراه داشت. البته تعریف از خود نباشد، یک تحلیل خوب هم در سایت‌های سینمایی معتبر، با اسم «دانای کل در سینما» منتشر کردم.
پ.ن/ با نوزادان و کودکانتان سینما نروید؛ همه بچه‌ها که مثل من دانا و عقل کل نیستند!

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.