کد خبر: 3543 | تاریخ : ۱۳۹۷/۷/۱۲ - 14:19

در آستانه فصلی زرد

 می‌گم: خوشبختانه اینک منم مردی تنها در آستانه فصلی زرد. سبحان بدون سرچرخوندن می‌گه: کار از آستانه گذشته. زردی زده تو چشمات. اوضاع این‌طور در آستانه بمون نیست. اینجور که سبحانه سبک رفت، زود برمی‌گرده از تنهایی درت میاره.

می‌گم: زبونت رو گاز بگیر. رفت دو، سه ماهی قهر. می‌گه: می‌خوای صداش کنم این‌جور خوشبختانه نمونی؟ می‌گم: بذار پیوندت با پنجره به سقوط انجامیده نشه. حال ندارم تا اونجا بیام هلت بدم. می‌گه: تو هل بده بودی این پیج من الان صد هزارتایی شده بود. می‌گم: نه از اون مدل هل. یجور هل که جای لایک پای غمزدگی‌های غروب پریشون و صبحونه‌های دلپیچون اینستاگرامت، پنجشنبه‌ها بشینی سر گلدون مزارت فاتحه‌ها رو رج بزنی. بذار در آستانه‌ها بمونیم. صدات رو بنداز.

می‌گه: حالا این‌طور حال خشم و خوشم نگیر عمو. خرمالوهام ریخت. این آستانه‌ چکارت که نکرده. ولی من همش احساس گردنگی دارم به خودم. یعنی جای آستانه فصلی فلان و غروبی بیصار همش از گردنه بهمان قل می‌خورم تو گردنه بعدی.

می‌گم: تو گردنه چه می‌دونی چیه؟ یه چی شنیدی لب پنجره خودت رو حساس نشون می‌دی.

می‌گه: چته امروز؟ هار نبودی انقدر. گردنه شناسیت رو حالا نکن تو حلقوم خلق. تنهایی بدجور بی‌تابت کرده‌ها. می‌گم: اتفاقا تا باشه از این تنهایی‌ها. احساس یه جور رهایی تو وجودم وول می‌زنه. می‌گه: مثل یه جور کرم؟ می‌گم: مثل کرمی که داره پروانه می‌شه. می‌گه: بابا پروانه! شب بود خالای رنگیت رو ندیدیم. حالا بذار سبحانه به سر کوچه برسه، بعد اینجور پروانگی کن.

یهو یکی در زد. با ترس وا کردم. دیدم این دختر نورس همسایه است. می‌گه: مادرم گفته بهتون بگم آرومتر بلولین. لوسترمون حالش بد شده. می‌گم: حالا کی لولید؟ ما یه چی از دهنمون نجهیده شما اون پایین موضع گیری می‌کنین. دیدم چشماش رو تهاجمی کرد. سریع در رو بستم تا لگدیم نکرده.

سبحان می‌گه: پروانه جان سر راهت یه چایی هم بیار قبل رهاییت بزنیم بر بدن. می‌گم: حالا اونجا نشستی جای مسخره کردن حواست رو بده به پاییز. ببین چه‌جور دل می‌بره از درختا که برگاشون رو زیر پاش می‌ریزن. می‌گه: این آبجی ما که تو چارچوب خودش رو آتیش می‌زد این‌طور شاعرانگیت نمی‌جوشید چرا پس؟ می‌گم: اصن شما رو چه به شاعرونگی.

اون همه که تو توی پنجره‌هایی جات آجر لای چارچوب گذاشته بودم تا حالا ازش یه وحشی بافقی در اومده بود. می‌گه: نه! این کرم وجودت بدجور می‌لوله. بذار بگم سبحانه تا دور نشده برگرده؛ یه کرم کشی بکنه. حال خونه اینجور خیلی خراب می‌شه. می‌گم: جون سبحان غلط کردم. می‌گه: پس تا آستانه‌ات رو از تنهایی درنیاوردم، از شاعرونگی بکاه و اون چایی رو بریز، بیار.

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.