کد خبر: 3542 | تاریخ : ۱۳۹۷/۷/۱۲ - 14:19

خوردن سیراب شیردون صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه اکتبر

یکی از لذت‌هایی که اکثریت قریب به اتفاق مهاجران بعد از مهاجرت از دست می‌دهند لذت خوردن کله پاچه است. یادم هست که اوایل پاییز بود و هوا هم کم کم روی سردش را داشت به ما نشان می‌داد. چندوقتی بود که بابا غمگین شده بود. من فکر می‌کردم باید از این افسردگی‌های بعد از مهاجرت باشد. ولی مامان می‌گفت که همه‌اش زیر سر این حمیده جزجگر گرفته است. از قرار یکی‌، دو هفته پیش عمه حمیده سر شبی تماس می‌گیرد و همان اول مکالمه می‌گوید: حسن! ای خواهر حسن! کله پاچه داریم حسن! سیرابی شیردون شکم گرفته! کجایی که تیکه پاره‌اش کنی حسن! یه دست کله رو 10 دقیقه‌ای بزنی بدری تموم کنی حسن!

هر چند توصیف‌های خشن عمه بیشتر بابا را یک شبه پلنگ نشان می‌داد ولی از قضا شروع افسردگی‌ها هم دقیقا بعد از آن شب شروع شده بود.

طفلکی غروب که می‌شد می‌رفت توی بالکن. سیگاری روشن می‌کرد و به دور دست خیره می‌شد. یک وقت‌هایی هم با دستش یک حرکت‌های مبهمی در هوا انجام می‌داد. مامان هم از پشت شیشه با بغض ما را به آغوش می‌کشید و حرکات بابا را برای‌مان ترجمه می‌کرد.

ـ قربونش! این چرخش کف دست یعنی الان زبون رو لقمه کرده، با پیاز. داره می‌زنه! این یکی مغزه! عشقم همیشه مغز رو همین جوری چهار پنجولی می‌خوره! آخ آخ! می‌دونید الان چکار می‌کنه! الان باباتون داره تیلیت می‌کنه!

بعضی وقت‌ها چنان توی نقش می‌رفت که یکهو هول می‌کرد می‌زد به شیشه و می‌گفت: حسن! یه چیکه نوشابه مشکی بخور روش گلم! لقمه گیر نکنه تو گلوت بابا!

فکرش را کردم با این اوصاف اگر بابا به آرزویش نرسد یا من و دانیال به زودی خل می‌شویم یا خدای ناکرده والدین نازنینم. به‌خاطر همین خودم دست به کار شدم. پول تو جیبی‌هایم را جمع و جور کردم. یک روز از سرراه مدرسه به قصابی کوچک محل‌مان رفتم و سراغ یک عدد کله و چهارتا پاچه را از آقای قصاب گرفتم. اول فکر کرد شاید یک رگ و ریشه‌ای از سرخپوست ها داریم و می‌خواهیم از در و دیوارمان اسکلت مسکلت آویزان بکنیم. ولی بعد که کمی توضیح بیشتر دادم مطمئن شد که بازمانده قبیله آدم خوارانیم. فلذا این نقشه کان لم یکن تلقی شد. با این حال ولی من تسلیم نشدم و برای آخرین امید سراغ تنها هم مدرسه‌ای ایرانی‌ام پدرام رفتم که خدا را شکر این یکی عمل کرد.

پدرام دو برابر من قد و سی و یک برابر من وزن داشت و در مدرسه به عنوان «ترمیناتور دنبه» شناخته می‌شد. قرار شد پدرام از طریق مافیای خانوادگی‌شان محموله را تهیه کند. هزینه جنس و ریسک حمل و پورسانت معامله را بگیرد و در عوض یک کله با سیراب شیردان و چهارتا پاچه به من تحویل بدهد.

ازهمان شب قبل از قرار استرس شدیدی داشتم و خواب‌های بدی دیدم. مثلا خواب دیدم عمه حمیده از گردن به پایین گوسفند شده و در حالی‌که غصه بابا را می‌خورد بع بع کنان توی پارک سر کوچه‌مان مشغول چراست. یا اینکه خواب دیدم یک گله گوسفند پلاکارد به دست دم در خانه‌مان تجمع کرده‌اند و یک صدا فریاد می‌زنند.

خلاصه که هر طوری بود بالاخره صبح شد و من پریشان‌تر از همیشه به مدرسه رفتم. معامله به سرعت و بدون تشریفات انجام شد و درست یک دقیقه قبل از زنگ من با یک سر خندان قطع شده گوسفند و حجمی از امعا واحشا توی نایلون وارد کلاس شدم. یعنی هانیبال هم این طوری با قربانی‌هایش برخورد نکرده بود که من داشتم می‌کردم. ولی بعدش به هدفم فکر کردم و بابا را خوشحال در حالی که با آن زیرشلواری راه راهش پای سفره نشسته و سبیل‌های قشنگش تا نیمه در کاسه تیلیت شناور است به یاد آوردم و دیدم که این لحظات ناب ارزش این جنایت هر چند کثیف را دارد.

اما مساله فقط این نبود. یک ساعتی گذشت و کم کم بوی کله پاچه کلاس را فرا گرفت. میس سارجت اول کمی این ور و آن ور رفت و بعد از بچه‌ها خواست که بی‌تربیتی نکنند و خوددارتر باشند و همین‌طور توضیح داد که نگه داشتن چیز شماره دو برای روده‌ها خیلی خطرناک است.

تنها کسی که می‌دانست جریان از چه قرار است من بودم. به‌خاطر همین نایلون محموله را چرخاندم و به سمت پنچره کلاس هل دادم. ولی لحظه به لحظه بر شدت افتضاح موجود افزوده می‌شد. پس تصمیم گرفتم خودم را قربانی کنم و کله را از توی کلاس نجات دهم. دستم را روی دلم گذاشتم و یک جوری نشان دادم که تولیدکننده کلیه گازهای سمی موجود منم. سعی کردم به خودم مسلط باشم. به محض گرفتن تایید خروج از معلم از جا بلند شدم و کله و پاچه و الباقی بساط را گذاشتم زیر ژاکتم و با سریع‌ترین حالت ممکن به سمت در کلاس دویدم. اما نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌ای همان لحظه حساس شوخی‌اش گرفت و پایش را گذاشت جلوی پایم و من در بیچاره‌ترین حال ممکن با صورت روی زمین فرود آمدم و بالطبع اعضای مثله شده قربانی هم با من در اقصی نقاط کلاس پخش شدند. صدای جیغ از همه جا می‌آمد. سرم را که بالا آوردم با سوراخ‌های دماغ گوسفند جوان چشم در چشم شدم...

ادامه این رسوایی شکمی در هفته آینده

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.