کد خبر: 3451 | تاریخ : ۱۳۹۷/۴/۳۱ - 17:56

تراژدی انقراض یک خاندان نه چندان مقاوم به گرما

تابستان سختی بود. نصف بیشتر فامیل را از دست دادیم. برنامه هفتگی‌مان شده بود «بیمارستان-بیمارستان-قبرستان-مسجد-منزل مرحوم» برای شنبه تا پنج شنبه. جمعه‌ها هم جبرانی داشتیم برای مراسمی که طی هفته با هم تداخل داشتند. ما محتشمیان‌ها که تولیدی جدیدی نداشتیم، رو به انقراض بودیم. برای حفظ نسلمان تنها کاری که از دست‌مان برمی‌آمد، این بود که آن تابستان داغ لعنتی را طاقت بیاوریم. باید هرطور شده در آن گرمای وحشتناک زنده می‌ماندیم. شاید بعدها در زمستان اگر گرمای آفتاب و داغ از دست دادن عزیزان فروکش می‌کرد، بچه‌دار هم می‌شدیم.

گرمای بی‌سابقه آن سال در صدر اخبار بود. قطع برق هم مزید بر علت می‌شد تا عموها و عمه‌ها یکی یکی مثل بستنی عروسکی آب شوند و ما جوان‌ها هم هر روز زیر آفتاب سوزان قبرستان مثل دانه‌های ذرت روی تابه، بترکیم.

من و محسن تنها زوج جوان محتشمیان بودیم که می‌توانستیم ژن اصیل را در خانواده حفظ کنیم. عمو جهانگیر پدر محسن قبل از مرگش وصیت کرد که ما دو تا هر طور شده باید زنده بمانیم و بچه‌دار شویم. می‌دانستیم کار سختی است اما حداقل با همین یک وصیت از شرکت در بقیه عزاداری‌ها معاف شدیم.

برای بچه‌دار شدن در آن شرایط کلی هزینه کردیم. محسن کارمند بانکی در میدان هفت تیر بود. 10 در صد از حقوق هر ماهش کسر می‌شد فقط به خاطر اینکه یک کانال کولر جداگانه درست تا بالای سرش کشیده بودند.

آخر سر هم آن قانون لعنتی کار خودش را کرد. قرار شد بانک‌ها و ادارات ساعت 6 صبح باز شوند و تا دو کار کنند. همه وسایل سرمایشی هم از یک و نیم به بعد باید خاموش می‌شد چون به نظرشان تا نیم ساعت فضا همچنان خنک می‌ماند.

محسن یک روز توی همان بانک خراب شده گرمازده شد و تا به خانه رسید نوبت قطع برق منطقه ما بود. دوش آب سرد و یخ فریزر فایده نداشت. یک ماه در بیمارستان توی کپسول نیتروژن مایع نگهش داشتیم اما بالاخره هوا انقدر گرم شد که از توی همان کپسول هم می‌توانستم صدای محسنم را بشنوم که ناله می‌کرد :«گرمه لعنتی».

روز سی و یکم مرداد محسن مرد. روز سختی بود. دیگر کسی از فامیل باقی نمانده بود تا کمک حالم باشد یا مرهم دردهایم. همه چیز را از دست داده بودم. فردای آن روز یعنی یکم شهریور یک اس‌ام‌اس تبلیغاتی برایم آمد «مشتری محترم گورستان! به پاس استفاده دائمی شما از خدمات این مجموعه، تخفیف 50 درصدی به شما تعلق می‌گیرد. تنها تا پایان شهریور ماه فرصت دارید بمیرید و علاوه بر بهره‌مندی از این تخفیف ویژه، در قرعه‌کشی یک دهانه قبر مشجر شرکت کنید».

50درصد آف خورده بودم. فوق‌العاده بود. می‌توانستم بروم وسط خیابان زیر تیغ آفتاب بایستم و کار را تمام کنم. نه اصلا می‌توانستم همان جا پنجره را ببندم و پنکه را از برق بکشم. اما...

اما تو لگد زدی! پسرم! تو آنجا بودی، می‌دانستم پدرت مرا تنها نمی‌گذارد. فقط همین یک امید، مرا خنک نگه می‌داشت. اینکه تو می‌توانستی آخرین بازمانده محتشمیان‌ها باشی. جنین سرسختی که چند ماه را در آن گرمای طاقت‌فرسا دوام آورد. تو فوق‌العاده بودی! فقط کافی بود یک ماه دیگر مقاومت کنم تا تابستان را رد کنیم و تو انگیزه من بودی.

بالاخره روز یک شنبه بیست و چهار بهمن 97 رسید. تو به دنیا آمدی. پنجره اتاق را باز کردم تا کمی خنک شوی. بیرون برف می‌آمد. سینه پهلو کردی و در جا مردی. پسره سرمایی مردنی! حیف محسن که آن همه زور زد خنک بماند. حیف من که از آف 50 درصدی‌ام به خاطر تو گذشتم! حیف محتشمیان‌ها که امیدشان به تو بود. حیف!

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.