کد خبر: 2911 | تاریخ : ۱۳۹۶/۱۲/۲۲ - 22:18

آخه دلم هواتو کرده...

اصطلاحی هست که می‌گویند قبل از ازدواج چشمانت را خوب باز کن، اما پس از ازدواج کلا ببند و خفه شو... آن‌موقع دیگر باید همسر را سرا پا شايستگي دید و نقاط ضعف را اصلا ندید. سخت است اما باید در همه حال او را دوست داشت، اعم از بیدار و خوابیده، فقیر و پولدار، ایستاده و نشسته، معلق و آزاد.... کاراکترِ داستان‌مان، آقا سعید، برعکسِ خیلی‌ها آرزویش بود که زودتر ازدواج کند و به این مرحله برسد. اما نمی‌شد که نمی‌شد!

سعید، حواس‌پرت، شلخته و بی‌نظم بود. خانواده‌اش سر میز شام بودند که سعید با وزن 12 کیلو و 63 گرم ناگهان دیده به جهان گشود. به‌خاطر حجم زیادش در همان بدو تولد، مادرش به سرای ابدی رفت. در کودکی کاربردی نداشت جز کشیدن لُپ توسط بستگان و آشنایان. فوبیای به فنا رفتن لُپ‌ها باعث گوشه‌نشینی و تنهایی سعید شد، به‌طوری‌که تا 20 سالگی فکرش را هم نمی‌کرد که آدم‌ها به دو دسته مذکر و مونث تقسیم شوند! اما از 20 تا 25 سالگی به چهار دختر ابراز علاقه کرد. برای اولی در فیس‌بوک نوشت: «سربلند باشید، افتخار می‌دهید پری‌زاده؟!» که جوابی نداد. برای دومی در وایبر نوشت: «اگه میخوای دوستت بشم یک شارژ پنج هزار تومانی با شماره‌ات برام بذار، تماس می‌گیرم!» که نذاشت. برای سومی در اینستاگرام نوشت: «امیدوارم قشنگی منظره را ببینی نه کثیفی پنجره را! سعید هستم صدام کن همون سعید، من دنبال یک معاشرت بی‌دردسرم، افکار جالبی دارم، باهام تماس بگیر» که نگرفت. برای چهارمی در تلگرام نوشت: «سلام، به محض اینکه دیدمت چیزی در من شکست، شاید یک رویای پوشالی، یا یک خیال دور، یا شاید هم خوابم، حتما وقتی این را می‌خوانی به من پوزخند می‌زنی اما بدان من به خاطر این عشق، غرورم را زیر پا گذاشته‌ام پس تو را به جان مادرت به من زنگ بزن» که نزد!

پدرش سر میزِ شام به او گفت: «از این شاخه به اون شاخه پریدن فایده نداره. یه نفر رو انتخاب کن و این‌قدر ممارست کن تا باهات ازدواج کنه». سعید قدری جست‌وجو کرد و دختری به نام مریم را انتخاب کرد و زارت عاشقش شد. در شرح غلظت عشقش همین‌قدر بگم که همین که مریم را می‌دید، ترشحات قلبش به قدری زیاد می‌شد که حد نداشت. او تصمیم گرفته بود نیازهای عاطفی مریم را واکاوی کند. به انتظاراتش توجه کند. اما عاشقیتِ سعید منطبق نبود با انقباضات ریتمیکِ قلبِ مریم و برای همین مریم به هر 100 خواستگاری‌اش جوابِ رد داد! سعید دیگر می‌ترسید که به مریم نزدیک شود. تا اینکه مریم یک استوری گذاشت که به‌نظر می‌آمد شکست عشقی خورده! سعید سریع دست به کارشد و به محل کارش رفت و مثلا تصادفی او را جلوی شرکت‌شان دید و گفت: «مریم خانم، جنگل مژگانت زرد نشود در پاییز...» بعد از مکثی کوتاه، نگاهی به چهره‌ خشمگینِ مریم کرد و آرام گفت: «ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم...».

چند ماه بعد، سر میز شام باز دلش هوای مریم را کرد، با خودش کلی فکر کرد. بعد با همان زیرپوش سفید از خانه خارج شد، کوجی زادوری را خبر کرد. به محله مریم‌این‌ها رفت. موزیک پِلِی شد، همسایه‌ها سر از پنجره بیرون آوردند. سعید چرخی زد و ناگهان کت شلواری مشکی با پاپیونی سفید به تنش نقش بست، بعد مشابه قهرمان‌های بالیوود شروع به خواندن کرد: «آخه دلم هواتو کرده، یادِ چشاتو کرده، راست میگی من مقصر، دل که گناه نکرده!» مریم و خانواده‌اش مبهوتِ حرکاتش بودند. سعید جستی زد و روی زمین دراز کشید و ادامه داد: «تو این عاشقی‌های بی‌نشونی، تو این روزای مرگِ مهربونی، دلم هواتو کرده... یادِ چشاتو کرده...»

مریم دست به تلفن شد که با پلیس تماس بگیرد. سعید بشکنی زد، گوشی از دست مریم افتاد. میزی جلو آمد، شمع و آینه‌ای رویش قرار گرفت. فضا رمانتیک شد. یکی از این بلندگو وانتی‌ها در دستانش ظاهر شد و باز خواند: «میدونی که چه احساسی به تو دارم... میدونی که هنوز خیلی دوستت دارم... آخه دلم هواتو کرده...».

سعید با بشکنی دیگر شمع را روشن کرد، صندلی‌ای کنار میز قرار گرفت و مریم رویش نشست، شیرجه‎ای زد و همان‌طور که روی هوا معلق مانده‌بود، خواند: «یه شب بیا از این ورا گذر کن، دوباره این دلم رو دربه‌در کن.... آخه دلم هواتو کرده...».

و خب مریم باز جواب منفی داد! اینجا بود که سعید متوجه شد در زندگی‌اش در یک چیز شایستگی دارد و آن هم شنیدنِ جوابِ رد از زنان بود. پس استعدادش را پِی گرفت و نامش را به سعید شایسته تغییر داد و اتفاقا خواننده معروفی هم شد و چند آلبوم منتشر کرد. هرچند که هنوز هم نتوانسته نیمه گمشده‌اش را پیدا کند. دنیای عجیبیه... نه؟

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.