کد خبر: 2904 | تاریخ : ۱۳۹۶/۱۲/۲۰ - 12:26

کوندرا و پیژامه ۱۰ پیل

خیر سرمون داشتیم زندگیمون رو می‌کردیم که خان عمو اعلام کرد بعد از 12 سال زندگی در کانادا میخواد دست زن و بچه‌اش رو بگیره و تعطیلات یه سر بیاد ایران.
در کل خاندان از این خبر ولوله‌ای به پا شد. اما بعد از اینکه داغی بدنمون خوابید، کم‌کم سگرمه‌هامون رفت تو هم...
همه در خفا به بضاعتی که تو زبان انگلیسی داشتن فکر میکردن. چه کلمه‌هایی رو می‌شد طبیعی بلغور کرد جوری که انگار از ابتدای خلقت تو سرشتمون بوده.
بعدش به ریخت و قیافه‌هامون فکر کردیم؛ آیا واقعا به اندازه کافی کول و باحال بودیم که براشون چشمگیر باشه؟ فرهنگمون چی؟ بابای ما که قلم دست و پامون رو می‌شکوند اگه از دور برای پسرعمه‌ها دست تکون می‌دادیم، فرقی هم نداشت من باشم یا داداشم؛ غیرت این حرف‌ها سرش نمیشه. مامان هم اگه یک لحظه در اتاق رو می‌بستیم در رو قلفتی می‌کند و افقی تو حلقمون می‌کرد.
خلاصه هر جور حساب می‌کردیم، شکاف باورهای ما و خان عمو تو این یک ماهی که به اومدنشون مونده بود به این راحتی پر نمی‌شد مگه با تلاش‌های فردی و زیر پوستی تک تک افراد خانواده. برای همین از فردای اون خبر زندگی ما یک رنگ و بوی دیگه به خودش گرفت. مامان صبحونه به جای چای، نون تافتون و پنیر لیقوان، نسکافه با پنکیک و تخم مرغ عسلی سرو می‌کرد. برادر بزرگم که همیشه تا لنگ ظهر رو تختش جنازه بود بعد از اینکه از هایکینگ کله سحرش برگشته بود می‌گفت مامی یه شاور می‌گیرم سریع میام برک بزنیم. بابامم که همیشه با یک زیر پیرهن و پیژامه 10 پیله با روزنامه‌هاش می‌اومد پای سفره، یه ربدوشامبر آبی کاربنی پوشیده بود و کتاب بار هستی میلان کوندرا رو دستش گرفته بود. منم سر صبحی رو صورتم ماسک خیار گذاشته بودم و یک جوری تو قیافه بودم که کسی جرات نکنه یک کلمه باهام حرف بزنه. خلاصه یک ماه تمام زندگی ما از این رو به اون رو شد. ورزش صبحگاهی داداشم رو6 تیکه کرد. بابام نظرات فلسفی کوندرا رو پسند می‌داد.
مامانم غذاهای فرنگی رو از خودشون بهتر درست می‌کرد. منم تو اتاقم با در بسته قهوه می‌خوردم، با موسیقی برامس آه می‌کشیدم و گربه گل باقالی‌ای که از لای لاستیک وانت همسایه‌مون پیدا کرده بودم ناز می‌کردم.
رفت و آمد عمه‌هام هم بیشتر شده بود. انگار خان عمو نباید می‌فهمید نه تنها پای ما به خارج شهر هم نرسیده بلکه سال به 12 ماه ریخت همدیگه رو هم نمی‌بینیم و چیزی رو اینجا از دست نداده.
تو این دید و بازدیدها پدرم اجازه می‌داد برای پسرعمه‌ها دست تکون بدیم. چون همه دیگه میدونن کازین‌ها تو خارج انگار آبجی و داداش به حساب میان.
یک هفته مونده بود به اومدن، خان عمو زنگ زد و اعلام کرد شنیده آلودگی هوای بيشتر شهرها از مرز خطرناک گذشته، پروازها نا امنه، هر ساله هم کلی کشته تو جاده داریم و تازه موقع برگشت باید کلی عوارض خروج بده پس اصلا100 سال سیاه نمیاد... این وسط مامانم به هزینه‌ای که برای کلاس آشپزیش کرده بود فکر می‌کرد و داداشم به رویاهای شیرین صبحگاهی که از دست داده بود. بابام هم اعضا و جوارحش به خاطر اون همه آثار ثقیل کوندرا نابود شده بود.
منم که از گل باقالی شپش گرفته بودم با اشک به اولین لبخند پسر‌عمه‌ام  فکر می‌کردم...

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.