کد خبر: 2324 | تاریخ : ۱۳۹۶/۹/۱۹ - 13:31

کجایی؟

آدم‌های شکاک رفتارهای متفاوتی دارند. یک نوع‌شان هستند که زنگ می‌زنند و می‌پرسند کجایی! نوع دیگرشان این‌طورند که می‌گویند خودت خبر بده کجایی و وقتی خبر می‌دهی کجایی، می‌گویند باشه حالا راستش را بگو کجایی که می‌خواهی حواس من را جای دیگری پرت کنی! یک نوع سوم هم داریم که کلا برایش فرقی ندارد تو توی جاده چالوس با رفقا داری جوجه می‌خوری یا توی خانه نشسته‌ای درس می‌خوانی، در هر صورت داری یک‌جایی، به یک شکلی خیانتی می‌کنی. اما خوشبختانه پدر من توانسته رکورد وسیعی در نوع خودش ثبت کند و همه این‌ها را با هم در یک پکیج داشته باشد. از نظر او ما خوشبختیم چون او همیشه می‌داند من کجا هستم. موقعیت مزخرف مالی و دوبار مشروط شدنم و قوز دماغ ارثی‌مان و طلاق مادرم هم جزو حواشی و در واقع نمک زندگی‌مان است. راستش مادرم هم به‌خاطر همین خوشبختی زیادمان جدا شد و بابا می‌گفت این همه توجه و صداقت در زندگی ظرفیت می‌خواهد که مادرت نداشت! بماند که یک‌بار مامان توی محله رفته بوده خرید و بابا زنگ زده کجایی و مامان هم گفته جلوی سنگکی اما بابا ۲۰ دقیقه بعدش با ماشین جلویش ترمز کرده و مامان طبیعتا به دلیل حرکت و قدم زدن و قوانین فیزیک رسیده بوده سرکوچه و دیگر جلوی سنگکی نبوده. خب همین از نظر بابا یعنی نشر کذب و نداشتن روراستی و یکرنگی و ساده فرض کردن مرد خانواده! بعد از طلاق‌شان هم وقتی مامان وسایلش را جمع کرد و از خانه بیرون رفت و بابا فقط توانست از پنجره تا سر کوچه را ببیند که کجا می‌رود، به معنای واقعی خودش را خیس کرد. فشار عجیب غریبی رویش افتاده بود و این حجم از توهم توطئه‌اش را نمی‌دانست کجا خالی کند که چشمش به من افتاد. من بزرگ شده بودم و تا وقتی مامان توی خانه بود، تمرکزش روی من بود. اما این بار با تفاوت اینکه زنش را هم از دست داده بود و دچار شب ادراری‌های مکرر از ندانستن محل دقیق زنش شده بود. ندانستن جزيیات، دیوانه‌اش می‌کند و به خاطر همین در یک برنامه دو روزه، براي پیدا کردن مدرک مشکوکی علیه من اتاقم را بیرون ریخت و از آنجایی که من همیشه در راستی و صداقت همه قدم‌هایم را برداشتم، به غیر از ابلاغیه دو مشروطی پنهانی، بلیت‌های چند سفر یواشکی به نمک آبرود، چندین و چند نامه عاشقانه خالتورانه، برچسب عکس‌های فریدون زندی، کتاب آنچه زنان درباره مردان نمی‌دانند و یک فندک صورتی بدون گاز، چیز خاصی پیدا نکرد. نفس عمیقی کشیدم و به خودم افتخار کردم آن‌قدر بالغ شده‌ام که اصل کاری‌ها را سوزانده‌ام و بابا قلبش را فشار داد و صورتش کبود شد. چند باری زد به پیشانی‌اش و فحش رکیک داد و مدارک را ثبت و ضبط کرد و این تازه شروع پکیج جدیدی از شکاک بودن بابا بود. توی جدیدترین آپدیتش جزيیات آن‌قدر برایش مهم شده بودند که ذره‌بین خرید. می‌گفت به ذره‌ها و معلقات توی هوای اطرافت هم اعتمادی نیست. استراتژی پرسیدن «کجایی» هم شب ادراری‌هایش را قطع نکرد و یک روز صبح وقتی وارد دانشگاه شدم، دیدم گوشه حیاط با عینک دودی نشسته و کلاهش را می‌کشد روی پیشانی‌اش تا تشخیصش ندهم. من هم سعی کردم چند هفته‌ای تشخیصش ندهم و شب‌ها با خودم از توی اتوبوس پیاده می‌شد و در فاصله ۲۰ سانتی‌ام تا خانه پیاده می‌آمد و وقتی جلوی در می‌دیدمش می‌گفت: «عه! چه جالب با هم رسیدیم!». شکاک‌ها اصولا فکر می‌کنند تیز و بُزترین موجودات خلق شده روی زمین هستند که می‌توانند بفهمند بقیه دقیقا چه غلطی می‌کنند و فریب هیچ چیز را نخورند. من هم یک روز در خانه را روی بابا بستم و تلفنش را از پنجره انداختم بیرون و دو روز به خانه برنگشتم. می‌خواستم ترک عادتش بدهم اما به جایش سکته مغزی کرد. همین است که می‌گویند درمان‌های خانگی نکنید. از وقتی بابا آن نصفه سکته را زده و نمی‌تواند حرکتی کند مجبورم هر جایی می‌روم بیندازمش روی دوشم و ببرمش. در واقع ما الان دو روحیم در دو جسم چسبیده که اگر این یکی روح بخواهد غلطی بکند، آن یکی درجا و به صورت زنده می‌کوبد توی دهانش!

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.