کد خبر: 2131 | تاریخ : ۱۳۹۶/۸/۲۹ - 17:45

دل‌های خالی

... حمید همیشه همین‌قدر خونسرد و یا بهتر است بگویم بی‌رگ بوده است ...

«شوخیه مگه بذاری بری نمونی، تو یار منی نشون به اون نشونی!» این را که گفت، سويیچ ماشینش را توی گوشش چرخاند. گفتم:‌ «زرنگ، این آهنگه! ببین من جدی‌ام. واسه من همه چی تموم شده‌ست». خمیازه‌ای کشید و گفت:‌ «گشنه‌ات نشد این‌قدر چونه زدی؟!» این را که می‌گوید فقط به خاطر این نیست که آدم کم شعور و موقعیت‌نشناسی است؛ به خاطر این است که برای من تا به حال 10 بار همه چیز تمام شده و دیگر این‌قدر قضیه لوث شده که هربار فقط در مواجهه با این داستان اسید معده‌اش راه می‌افتد و گشنه‌اش می‌شود. آخرین بار که همه چیز برایم تمام شد، سر میز شام بود و خواست تا آخر غذا را بخوریم و بعدش به معضلات جدایی‌ام بپردازم. این بار هم گفتم دارد همه چیز برایم تمام می‌شود و گفت بپوش برویم رستوران آنجا تمام شود که بتوانیم یک موهیتویی هم موقع تمام شدن بزنیم بدن‌مان بالانس شود. حمید همیشه همین‌قدر خونسرد و یا بهتر است بگویم بی‌رگ بوده است. هیچ چیز در جهان هستی به غیر از دیر شدن غذایش در رستوران تعادل مغز و بدنش را بهم نمی‌زند و برایش مهم نیست. وقتی بچه‌مان داشت به دنیا می‌آمد، دکترم صدایش کرد و گفت زنت در شرایط بحرانی است و ممکن است بین زن و بچه یک انتخاب داشته باشی. آن لحظه می‌توانست یکی از سخت‌ترین لحظات زندگی حمید باشد که تا آخر عمر بتواند برای همه تعریف کند. حتی می‌شد یکی دوتا برنامه تلویزیونی درباره‌اش پر شود و اشک یک ملت را در بیاوریم اما به گندترین شکل ممکن اجرایش کرد. دست‌هایش را به طرف دکتر مشت کرده و گفته «زنم گل، بچه پوچ، یکی رو انتخاب کن». وقتی که بچه‌مان به دنیا آمد و من هم زنده ماندم، در حالی‌که صورتم از عرق خیس شده بود و نفسم بالا نمی‌آمد، گفتم حمید را صدا کنند تا از نگرانی در بیاید اما پرستارها حمید را توی اتاق یکی از مریض‌های بخش قلب پیدا کردند که توی تخت یک پیرمرد رو به مرگ، خودش را جا کرده و فوتبال می‌دیده. وقتی هم که گفتند ما زنده‌ایم، در حالی‌که چشمش به طرف تلویزیون بوده، گفته بین دو نیمه سر می‌زند. دکترم می‌گفت شوهرت چیزی توی دلش نیست و خودت را ناراحت نکن. برای همین است که هر دو هفته یک‌بار برای من همه چیز تمام می‌شود و برای حمید اصلا چیزی وجود ندارد که تمام شود. اما این بار واقعا دیگر دلم می‌خواست بفهمد زندگی جدی‌تر از آن چیزی است که فکرش می‌کند. بلیت هواپیما گرفته بودم تا بروم شیراز پیش خانواده‌‌ام. هرچند وقتی پشت تلفن برای بابا تعریف کردم چرا می‌خواهم قهر کنم، از شدت خنده گفت چیزی توی دلش نیست و تلفن را رویم قطع کرد اما فقط یک زن می‌فهمد وقتی شوهرش برای روز زن یک دست قابلمه کادو می‌دهد یعنی چی! سال قبلش هم گفته بودم یاد بگیر هدیه‌ای به زنت بدهی که شادش کند و برایم پلی‌استیشن خرید. آن سال هم دعوا کردیم و گفتم چیزی هدیه بگیر که زنانه باشد و امسال قابلمه پاپیون زده را گذاشت جلویم. تشخیص اینکه حمید خنگ است یا بیشعور برایم سخت بوده است. خودش که می‌گوید ما زن‌ها دنیا را زیادی سخت می‌گیریم و درک این همه پیچیدگی از مغزش بر نمی‌آید. راست هم می‌گوید چون نهایت پیچیدگی و گره‌ای که در زندگی باز کرده کشف فرمول گوشتِ کوبیده بوده که چطور هم چرب باشد هم سالم هم اینکه از روی سیخ نریزد. خودش می‌گوید سخت‌ترین فرمول زندگی‌اش همین بوده و دست کم چند سال مغزش باید نفس بکشد و کشش شناخت جزيیات سلیقه زن‌ها را فعلا ندارد. همین را دوباره بعد از خوردن موهیتو توی رستوران گفت و من هم بلیت شیراز را انداختم روی میز. هرچند انتظاری از حمید نمی‌رفت اما توی سریال‌ها اینجور موقع‌ها یک مرد واقعی بلیت را پاره می‌کند و می‌گوید بیخود کرده‌ای. اما مرد زندگی من نرسیده به فرودگاه مهرآباد جلوی سوپرمارکت ایستاده تا برای توی راهم آدامس بخرد که توی ارتفاع حالت تهوع نگیرم. دو سه باری توی راه برایش توضیح دادم این حرکتم را به عنوان قهر حساب کند و می‌گفت متوجه است که چه می‌گویم و قول می‌دهد دیگر قابلمه برایم نخرد و پول واریز کند به کارتم تا خودم برای خودم هدیه بخرم. خیلی‌ها اتفاق نظر دارند حمید دست خودش نیست و شوت است اما من فکر می‌کنم شوت بودن به نفعش است. هیچ کس از شوت‌ها توقع خاصی ندارد و اسم‌شان شده«آدم‌هایی که چیزی توی دل‌شان نیست!».

عضویت در کانال تلگرام بی قانون آنلاین

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.